تبليغاتX
من و تو و خدا

من و تو و خدا

دلم نوشتشان

پایدار

باور نمی کند دل من مرگ خویش را


نه نه من این یقین را باور نمی کنم


تا همدم من است نفسهای زندگی


من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم


آخر چگونه گل خس و خاشاک می شود؟



آخر چگونه این همه رویای نو نهال


نگشوده پر هنوز


ننشسته در بهار


می پژمرد به جان من و خاک می شود؟

در من چه وعده هاست


در من چه هجرهاست


در من چه دستها به دعا مانده روز و شب


اینها چه می شود؟

آخر چگونه این همه عشاق بی شمار


آواره از دیار


یک روز بی صدا


در کوره راه ها همه خاموش می شوند؟



باور کنم که دخترکان سفید بخت


بی وصل و نامراد


بالای بامها و کنار دریچه ها


چشم انتظار یار، سیه پوش می شوند؟



باور کنم که عشق نهان می شود به گور


بی آنکه سر کشد گل عصیانی اش ز خاک


باور کنم که دل


روزی نمی تپد


نفرین برین دروغ، دروغ هراسناک


پل می کشد به ساحل آینده شعر من


تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند


پیغام من به بوسه ی لبها و دستها


پرواز می کند


باشد که عاشقان به چنین پیک آشتی


یک ره نظر کننند



در کاوش پیاپی لبها و دستهاست


کاین نقش آدمی


بر لوحه زمان


جاوید می شود

این ذره ذره گرمی خاموش وار ما


یک روز بی گمان


سر می زند به جایی و خورشید می شود


تا دوست داری ام


تا دوست دارمت


تا اشک ما به گونه هم می چکد ز مهر


تا هست در زمانه یکی جان دوستدار


کی مرگ می تواند


نام مرا بروبد از یاد روزگار؟

بسیار گل که از کف من برده است باد


اما من غمین


گلهای یاد کس را پرپر نمی کنم


من مرگ هیچ عزیزی را


باور نمی کنم

می ریزد عاقبت


یک روز برگ من


یک روز چشم من هم در خواب می شود


زین خواب چشم هیچ کسی را گزیر نیست


اما درون باغ


همواره عطر باور من در هوا پر است         سیاوش کسرایی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 13:25  توسط س.فرجی(صاعقه)  | 

برای نازنین ترین موجود زندگیم یعنی تو

منی که من از خود ساخته ام، آمال من است، تویی که  تو: از من میسازی 

آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

لیاقتت انسانها کیفیت زندگی را تعیین میکند نه آرزوهایشان و من متعهد

نیستم که چیزی باشم که تو میخواهی و تو هم میتوانی انتخاب کنی که از

من چه می خواهی...

میتوانی دوستم داشته باشی همین گونه که هستم، و من هم.

میتوانی از من متنفر باشی بی هیچ دلیلی و من هم.

چرا که ما هر دو انسانیم. این جهان مملو از انسانهاست، پس این جهان می

تواند هر لحظه مالک احساسی جدید باشد.

تو نمیتوانی برایم به قضاوت بنشینی و حکمی صادر کنی و من هم.اما

قضاوت و صدور حکم بر عهده ی نیروی ماورایی یعنی خداوندگار است.

دوستانم مرا همین گونه پیدا میکنند و می ستایند، حسودان از من متنفرند 

ولی باز می ستایند.

دشمنانم کمر به نابودیم بسته اند و همچنان می ستایندم.

چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستی خواهم داشت، نه حسودی

و نه دشمنی و نه حتی رقیبی، من قابل ستایشم.

و تو هم...... یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد به خاطر

بیاوری که آنهایی که هر روز میبینی و مراوده میکنی همه انسان هستند و

دارای خصوصیان یک انسان با نقابی متفاوت اما همگی جایزالخطا.

اگر انسانهارا از پشت نقابهای متفاوتشان شناختی،

نامت را انسانی باهوش بگذار.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 13:2  توسط س.فرجی(صاعقه)  | 

برای تو

 

زهرای عزیزم بی صبرانه روزها رومیگذرونم تاهرچه زوتر ببینمت

خیلی دل تنگ ونگرانتم خیلی

 اونقدر که حتی نمیتونی تصورش روبکنی زودتر برگرد

من منتظرتم  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 14:19  توسط س.فرجی(صاعقه)  | 

ببین

ببین !به خاطر تو آبروی دختر رفت

شبیه شعر شد از بس به عشق تو ور رفت !

ببین چه زندگی خوب خوب خوبی داشت

فقط به خاطر تو به مسیر دیگر رفت

از اتفاق جدیدی که |یش آمده است

شبیه دود شد عقلم ...و از سر م دررفت

فقط به خاطر شعری که واژه  کم آورد

در ابتدای غزل زن به بیت آخر رفت

ببین !به خاطر تو آبروی دختر رفت

شبیه شعر شد از بس به عشق تو ور رفت !

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 15:15  توسط س.فرجی(صاعقه)  | 

هدی قریشی شهری

که زن فرشته شد از بس تو بال و پر دادی

اگرچه زندگیش را فقط هدر دادی!

نشست بر هوس بام خانه ای که نبود!

و بعد پنجره ات را به یک نفر دادی!

که هیچ چیز نمی خواست جز دریچهء باز!

از آنچه خواسته بود از تو- هیچتر دادی!

فرشته بال کشید از دلت... فرشته رفت...

فرشته دور شد از تو... و گریه سر دادی!

همیشه زودتر از آنکه... فکر می کردی

که اتفاق نیفتاده... که هدر دادی!

تو یک فرشته ی غم آفریدی از چشمت

تو در نهایت پاییز هم ثمر دادی!!!؟؟؟

بهار غمزده بر پشت شیشیه می کوبد

که سال تازه ای... اما همیشه فردا دی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 15:10  توسط س.فرجی(صاعقه)  | 

تقدیم به دختر داغ زاد زمستان

سلام دوستان عزیز

این مطلب رو یکی از بهترین دوستم شادی عزیزم که متولد تیر ماه هست

را نوشته و از من خواست که بزارمش تو وبلاگم و من با کمال میل پذیرفتم

 و این همون دل نوشته ای که می خونید:

 

Che royaye talkhi! khabash nemibord labhayash ra ke

busid nafashayash hameye vojudash ra fara gereft ranji

 bozorg az amage vojudash pak shod va dar agushe

 garmash be khabi azim foru raft! nagehan khisie chizi

 ruye guneash az khab bidarash kard ou digar nabud fagat

 pari az khod ruye sineye parvane be jay gozashte bud! va

 hala salhast ke parvane dar josto juye fereshte rade paye

 ashkhayash ra donbal mikonad 

 (PALOMITA(SH

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 17:17  توسط س.فرجی(صاعقه)  | 

بی تو

بی تو ،بی تو، ای که در دل منی هنوز !

داستان عشق من به ماجرا کشید

بی تو لحظه ها گذشت و روزها گذشت

بی تو کار خنده ها به گریه ها کشید


بی تو ،این دلی که با دل تو میتپید

وه که ناله کرد و ناله کرد و ناله کرد

بی تو  ،بی تو دست سرنوشت کور من

اشک و خون بجای باده در پیاله کرد


عمر من شبی سیاه و بی ستاره بود

دیدگان تو ،ستارگان او شدند

لحظه ای زبام ابرها بر آمدند

لحظه ای به کام ابرها فرو شدند


در فروغ این ستارگان بی دوام

روزگار شادی و غمم فرارسید 

آن ،بجز دمی نماندو این همیشه ماند

این ،همیشه ماند و آن به انتها رسید


آسمان حسود بود و چشم بخت من

چون ستارگان چشم تو دمید و مرد

بی تو ، از لبان من ترانه ها گریخت

بی تو ، در نگاه من شراره ها فسرد 


آری آری ای که در منی و با منی مدام

وه که  دیگرم امید دیدن تو نیست

تو گلی ،گل بهار جاودان من

زین سبب مرا هوای چیدن تو نیست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 23:31  توسط س.فرجی(صاعقه)  | 

برای ...

و نماز و روزه های همگی مقبول درگاه حق...

فقط خواستم بگم برای دوستانی که این وبلاگ رو می خونند احیانا اگر مطالب موجود یا تشابهی که در

ماه ها و روزهای خاص وجود دارد را به حساب خود نگذارند چرا که هر کسی بی دلیل هم می تواند از

شعری عاشقانه یا هر شعر دیگر خوشش بیاید و این ربطی به گذشته و خاطرات گذشته ندارد و

دوستانی که متولد اواخر مرداد ماه هستند مخصوصا کسانی که در گذشته من حضور داشتند شعر های

این وبلاگ دلیلی بر سوء تفاهم نباشد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 15:26  توسط س.فرجی(صاعقه)  | 

 

هیچ نمی دانم آنکه رفت کجا رفت

هیچ نمیپرسم آنجه بود کجا بود

هیچ نمیدانم آنچه روی به من کرد

لطف خدا یا عذاب خدا بود

 

رفت و دریغا دلم به رفتن آن سوخت

سوخت ولی طاقت گداختنش نیست

خانه ی عشقی که او شکست و فرو ریخت

هیچ دلی را توان ساختنش نیست

 

عشق فریبم دهد که در پی او رو

عقل نهیبم زند که عشق بلا بود

باز مپیما رهی که آنهمه رفتی

 باز مپیما که راه رفته خطا بود

 

تا به کی از شوق وعده های دروغش

سرسری انگارم این بهانهء او را

گویدم آنکس که بود در دل من مرد

در تو نیابد دلم نشانه ی او را

 

کیست خدایا :کسی که در دل او مرد

جز منش آیا مگر هنوز کسی بود ؟

بود و نمی گفت یا نبود و نمیگفت ؟

عشق مرا ببین که پیش او هوسی بود !

 

گاه ز خود پرسم آنچه بود کجا رفت

آنهمه شبهای پر امید خدا کو ؟

شهد لبش کو؟ حرارت نفسش کو ؟

آن غم شیرین که میفریفت مرا کو ؟

 

کو چه شد آن لحظه ای که لب به لبم دوخت ؟

کو چه شد آن لحظه ای که دل ز کفم برد ؟

دیدهء من هر چه گریه داشت نگهداشت

سینه ءمن هر چه ناله داشت فرو خورد

 

راستی ای آفتاب آخر مرداد !

هیچ به یاد آوری گذشته ی ما را ؟

بوسه ء گرمی که می برید نفس را ؟

برق نگاهی که می شکافت هوا را ؟

 

باز چه می پرسی آنکه رفت کجا رفت ؟

باز چه می پرسی آنچه بود کجا بود ؟

گویمت او جاودانه در دل من مرد 

باز مخوانش که فتنه بود و بلا بود   

نادر نادر پور

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 20:36  توسط س.فرجی(صاعقه)  | 

مرداد

 

دوباره مرداد از راه رسید همون ماهی که من عاشقشم

ماهی که عشفم -همسرم تو این ماه متولد شده

ماهی که همیشه از خدا میخواستم تا شریک زندگیم متولد همین

 ماه باشه و شد

 در هر صورت خیلی خوشحالم همین چند روز پیش هم تولد ش رو  چشن گرفتیم

فردا ماه رمضان میاد و من حال و هوای عجیبی دارم خیلی عجیب هم خوشحالم و هم .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 20:17  توسط س.فرجی(صاعقه)  |